تبليغاتX
دختری با گوشواره مروارید



ما هم دیگه رفتنی شدیم..
دفتر دختری با گوشواره مروارید هم بسته شد...
شاید یه جا دیگه و با یه اسم دیگه شروع کنم یا شاید تا حالا کرده باشم....
دوستای خوبی پیدا کردم که تو این یه سال باهام همراهی کردین..
همتون دووووست دارم...دلم براتون تنگ میشه...
این اسم از کتاب دختری با گوشواره مروارید برداشتم..داستان در مورد دختری به اسم گریتِ که
عاشق نقاشی به اسم جان ورمر شده بود و فکر می کرد اونم عاشقشه ولی نقاش فقط عاشق تصویری شده بود که از دختر کشیده بود....

پ.نوشت:
این داستان واقعی ست..!!!!!!

تبصره1:
صدای اذان میاد..چقدر آرامش بخشه...

تبصره 2:
هیشکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته
هیشکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته
هیشکی نمیمونه تا با من توی راهم همسفر شه
آخه می ترسه که با من٬با دل من دربه درشه
هیشکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه
چرا هیشکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه
هیشکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته
هیشکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته
آخه تو کلبه ی سوت و کور تاریک قلبم خورشید که جا نمی شه
می دونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه...

خداحافظ..

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 18:27 توسط مائده... |