![]() |
![]() |
|
|
ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود. آرزويش همه اين بود که روزی به دريا برسد. و هزار و يک گره آن را باز کند و چه سخت است وقتی ماهی کوچک عاشق شود. عاشق دريای بزرگ. ماهی هميشه و همه جا دنبال دريا می گشت ، اما پيدايش نمی کرد. هر روز و هر شب می رفت ، اما به دريا نمی رسيد. کجا بود اين دريای مرموز گمشده پنهان که هر چه بيشتر می گشت ، گم تر می شد و هر چه که می رفت ، دورتر. ماهی مدام می گريست ، از دوری و دلتنگی. و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد. هميشه با خود می گفت:«اين جا سرزمين اشک هاست. اشک عاشقانی که پيش از من گريسته اند ، چون هيچ وقت دريا را نديده اند؛ و فکر می کرد شايد جايی دور از اين قطره های شورِ حزن انگيز دريا منتظر است .»ماهی کوچک يک عمر گريست و در اشک های خود غرق شد و مرد ، اما هيچ وقت نفهميد دريا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد. **** قصه که به اين جا رسيد ، آدم گفت:«ماهی در آب بود و نمی دانست ، شايد آدمی هم با خداست و نمی داند. و شايد آن دوری که عمری از آن دم زديم ، تنها يک اشتباه باشد .»آن وقت لبخند زد. خوشبختی از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 تیر1387ساعت 12:37 توسط مائده... |
|
|
روزی به توخواهم گفت رازشقایقهای سرخ باغچه ام را،كه روزگاران مدیدی است، غم هجران بر دل های کوچکشان سایه انداخته. و عشق غریبی را برایت شرح خواهم داد که گر بر آب افکنی می سوزاند وگر بر آتش افکنی ، تا ابد خاموش می سازد. واین عشق چنان شوری در من پدید آورده است که زبانم قاصر از بیان خواهد بودتا همیشه... بسوزان که: *آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش...این چراغی است کزین خانه بدان خانه برند* |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 14:15 توسط مائده... |
|
...ومن تنها نيستم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 19:35 توسط مائده... |
|
|
...و آسمان...
آخرين آرزوی آبی من خواهد بود... تا قسمتم چه باشد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 17:1 توسط مائده... |
|
قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواری و دست هايش از دعا.اما شيطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود. پس کيسه ی شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد. ريسمان نااميدی را. نا اميدی را دور زندگی دختر پيچيد ، دور قلب و استواری و دعاهايش. نااميدی پيله ای شد و دختر کرم کوچک ناتوانی. خدا فرشته های اميد را فرستاد ، تا کلاف نااميدی را باز کنند ، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پيله اش را چسبيده بود و می گفت:«نه باز نمی شود. هيچ وقت باز نمی شود.» شيطان می خنديد و دور کلاف نااميدی می چرخيد. شيطان بود که می گفت:«نه ، باز نمی شود. هيچ وقت باز نمی شود.» خدا پروانه ای فرستاد تا پيامی را به دختر برساند. پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پيله ای. اما اگر کرمی می تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز می تواند. خدا گفت:«نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های ديگر را.» دختر نخستين گره را باز کرد... و ديری نگذشت که ديگر نه گره ای بود و نه پيله ای و نه کلافی. هنگامی که دختر از پيله ی نااميدی به در آمد ، شيطان مدت ها بود که گريخته بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 0:33 توسط مائده... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من |
مائده جهانگیر
متولد 25 آذر 65 دختری از شهر های شمالی دیگه...همین..! ********************* اگر با من نبودست هيچ ميلی چرا ظرف مرا بشکست ليلی...! ********************* به اول همه کاری تأمل اولی تر بکن،وگرنه پشيمان شوی به آخر کار زمام عقل به دست هوای نفس مده که گرد عشق نگردد مردم هشيار به راحت نفسی،رنج پايدار مجوی شب شراب نيرزد به بامداد خمار... |
| يادگار گذشته |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر |
|
RSS
|